چه کسی میتواند رنج های قوم بلادیده افغان را که سرزمینشان در گذر تاریخ همواره گهواره ی حوادث ناگوار بوده نادیده بگیرد؟ کدام یک از ما ایرانیان (ساکنان کشور کنونی ایران) می توانیم زحمات و سختی های این مردمان رنجدیده را در راه گرداندن چرخ کارهای زیربنایی کشورمان کتمان کنیم؟ مردمانی که گریزان از آتش جنگ به خنکای آرامش و امنیت موجود در کشورمان پناه آورده اند تا با تن دادن به کارهایی که نیاز به مهارت و سختکوشی فراوان دارد شکم زن و بچه ی خود را سیر کرده و از طرفی ما را نیز – که از کمبود نیروهای کاری و با مهارت و سختکوش رنج می بریم – در پیشبرد کارهایمان یاری کنند. هر کدام از ما، چند نفر را در اطراف مان سراغ داریم که به مهارت ها و جان سختی افغان ها مجهز باشند؟ مگر نه این است که هر گاه سخن از کارهای دقیق و سخت به میان می آید بی درنگ ذهنمان به سمت کارگران افغانی می رود؟ افغانی ها افراد تحصیلکرده و باسواد هم کم ندارند. هر گاه شرایط تحصیلشان در کشور میزبان فراهم باشد در این زمینه نیز حرف هایی برای گفتن دارند. گذشته از این ایران کشوری است که مدعی پرچم داری فرهنگی و مذهبی در منطقه است. لذا ما برای برقراری روابط دوستانه با دولت ها و ملت های همسایه و جذب حداکثری آنها به فرهنگ خودمان نیازمند محترم شمردن شهروندان این کشورها هستیم. فرقی نمی کند: افغانی، عراقی و... .
کوتاه سخن، غرض از نوشتن این مطلب اخباری است که اخیرا در رابطه با اظهارات برخی ازمسؤولین استان مازندران مبنی بر بیرون راندن شهروندان افغانی از آن استان به گوش می رسد. این سخنان نه تنها رنگ و بوی نژادپرستانه دارند بلکه حاوی هیچ نشانه ای از انسان دوستی و قدردانی از زحمات این مردم شریف نیستند. یکی از دلایلی که برای توجیه آن دستورات عنوان شده این است که حضور افغانی ها به توریسم آن منطقه ضربه می زند. ما باید بدانیم که حضور افغانی ها مایه ی آبروریزی ما نخواهد بود. ما باید فکری به حال تکدی گری برخی از هموطنان خودمان و بیکاری جوانان مان -- که گاهی خود عامل بزه کاری است -- بکنیم. این گونه اظهارنظرها شایسته ملت شریف افغان و فرهنگ غنی خودمان نیست.
....................................................................................................................
پانوشت: به زودی وبلاگی دیگر برای انتشار مطالب غیر شعری ام ایجاد خواهم کرد و وبلاگ حاضر را تنها به شعر اختصاص خواهم داد.
1- در فیلم قلاده های طلا مشخص نشده چه کسی ابتدا اعلام کرد هر کی بیاید تو خیابان خونش پای خودش است (نقل به مضمون)
2- من هم این فرض را که شروع کشتار از جانب مجاهدین بوده قبول میکنم تا بتوانم پایه ای داشته باشم برای بحث(هر چند نظر من این نیست)....حالا با این فرض آیا اعلام این نظر که هر کس بیاید توی خیابان مسؤولش سران جنبش هستند، به خودی خود سر نخ را نمی دهد دست عوامل نفوذی تا بیایند و کشتار بکنند و چهره نظام را لکه دار کنند؟
3- خاین تنها آن کسی نیست که در وزارت اطلاعات رتبه بالایی دارد و خطا میکند. آن کس نیز که حضور میلیونی مردم در انتخابات و پس از آن را که خود میتوانست نقطه اتکایی باشد برای اقتدار و مباهات نظام، به "فتنه" تعبیر میکند تا به طریق اولی آن خیل عظیم را "فتنه گر" معرفی کند خاین است. خواه رییس جمهور باشد یا مجری برنامه تلویزیونی یا هر کس دیگر...
فعلا فرصت نیست.انشاالله در پست های بعدی خواهم آمد.
2- واقعا ارزش اش را دارد که نادر از سیمین جدا شود تا ملتی خوشحال باشد؟
3- اگر اصغر فرهادی با همین نگاه و پرداخت هنرمندانه و نقش آفرینی همه ی عوامل پشت و روی صحنه در باره ازدواج آن دو فیلم میساخت باز هم اسکار میگرفت؟
4- چرا بازی هنرمندانه شهاب حسینی- در یک نقش کاملا واقعی- نادیده گرفته می شود؟
5- در شرایطی که وزیر دفاع اسراییل در رابطه با موضوع هسته ای ایران به واشینگتون سفر کرده و نتانیاهو نیز بزودی به آنجا خواهد رفت، ما اسکار گرفتیم. اگر جنگی در نگیرد سهم پیشگیرانه ی "جدایی..." چقدر خواهد بود؟
(reuters)
کسب اولین جایزه اسکار برای ایران توسط اصغر فرهادی و گروه همراه اش اتفاقی نیست که بتوان نادیده اش گرفت. هر چند عده ای می خواهند نا دیده اش بگیرند. به هر حال این موفقیت را به همه هم وطنانم تبریک میگویم. به امید سربلندی هر چه بیشتر فرهنگ و هنر ایرانی.

هشدار! اگر که پیک یکهو برسد
از "فیل" برای "گربه" کادو برسد
پشت سر هم یکی یکی می افتید
روزی که به فکرمان دومینو برسد!
یکی این سکه رو بگیره...داره مرز یک میلیون رو رد میکنه!!
این شما و اینم یه رباعی دیگه. از نقد و نظر بی نصیبم نکنید:
قلبی که شکست، در تنم جا مانده
مرداری در پیرهنم جا مانده
از او فقط این خاطره ها مانده به جا
از من دل من پیش زنم جا مانده!
این بار چه خوانده؟! کی؟ کجا؟ در گوش ات
داری به جنون می کشی ام حرف بزن
این چیست که خشکیده بر آن تن پوش ات؟
فراخوان جمع آوری شعر برای «مجموعه ی غزل پست مدرن (غزل پیشرو)»
بیا از روی مجبوری بخندیم
به زیر بار غم زوری بخندیم
بیا ای هموطن با دست خالی
به تحریما همینجوری بخندیم
داروگ...
مگر شب ما سحر ندارد؟!
تمام ایده ها و آرزو به باد رفت
گمان کج مبر. گریهی من از خودشیفتگی نیست. من بر مرگ عشق می گریم، بر مرگ اعتماد. مدت هاست یار دیروزی! که دیگر دست هایت پناه تنهایی ام نیست. مدت هاست که شبانه می شکنم و در خود فرو می ریزم. روح من تکه تکه شده. پیش از این تبر روزگار جانانه به تلاشی ام برخاسته بود و حالا این تویی که با سوهان ناآگاهی ات ذره ذره های روحم را نثار پایم می کنی. گفته بودم یک روز به خاکسترم می نشانی، به گمانم امروز سپیده دم طولانی آن روز است.
من بنده ی التهاب زود گذر جسم نیستم. من چیزی دیگر می خواهم. چیزی که در انحنای اندامت، در زوایای نا پیدای تنت پیدا نمی کنم. تو البته آن چیز را گاه گاهی به من می نمایانی. ولی افسوس که چشیدن قطره ای از آن شربت شیرین مجازاتی سنگین دارد: گرز سنگینی را می بینم که به نام عشق، به نام دلتنگی بر سرم فرود می آید، له ام می کند، در خود می فشاردم و متلاشی ام می کند.
چه کسی ما را در می یابد؟ چه کسی بر ما دل می سوزاند؟
این لینک رو برای رهبرمون گذاشتم.
شما هم حتماً ببینید.
یه شب رو بال خاطره
رفتم به نوجوونیا
به اون روزای درس و مشق
شبهای هم زبونیا
***
اون روزا که تو قلب من
گلی جوونه کرده بود
تو فکر و ذکر هر شبم
عشق تو لونه کرده بود
***
نگا نگات می کردم و
شک تو دلت پا می گرفت
ازم فرار می کردی و
غم تو دلم جا می گرفت
***
چن سال دیگه هم گذشت
تا که نگاهم بکنی
تا تو هم عاشقم بشی
حتّا گناه هم بکنی
*
*
*
سختی راه عاشقی
نمی خواد از یادم بره
دستی بکش روی سرم
بسّه مرور خاطره
***
حالا که تو پیش منی
ثانیه ها زنده ترن
لحظه های عاشقی مون
بوسه هامون رو می شمرن
هِه
لجن زار ِ رنج ام
می رنجم از بی خودی ِ خویش
از درد های گران و از بی دردی هایی که گران می آیدم
متنفرم از وجود خودم که از گرسنگی به خود می پیچم
که از عشق اشک می ریزم
پس رؤیای بار امانت دروغ بود؟
از روز نخست کرده بودم باور
روزی نرسد ز گل بگویی کمتر
حالا که خرت ز پل گذشته...بانو!
کم مانده یهو بهم بگویی انتر
نمی دونم چرا دیگه شعرم نمیاد.
شاید حس و حالم رفته
یا شاید به دلیل اون وزن لعنتی بود که هی وسواس گونه تو ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد تا بالاخره اعصابم رو داغون کرد. تو دستشویی.تو رخت خواب . تو اتوبوس . تو خیابون ... همه جا همه جا همراهم بود . وقتی به سراغم میومد و دوباره و چندباره مغزم رو تسخیر می کرد حس میکردم که دوباره و چندباره مجبورم کردن به خوردن نون بلوط . اون هم به شکل خشک خشک!
اما با این حال دلم نمیاد از این وبلاگ دل بکنم . آخه دلتنگیام رو ریختم توش . خاطراتم توشه . توش با دوستای خوبی آشنا شدم.
یه بار دیگه- جای خداحافظی- بهتون سلام میکنم.
ابری برای بارش نم نم نبوده ام
در دشت آرزوی تو زمزم نبوده ام
من آن صدای صامتم حاکی ز درد خویش
مردی در آن نجسته ای چون بم نبوده ام
از سهم زندگی، تو را کافی نمی شوم
امـّا برای زندگی کم هم نبوده ام
شاید دلت گرفته از این جاده های هیچ
شرمنده ام رهی اگر پر خم نبوده ام
من آن شلخته کودک ِ "مامان مرا ببوس"
آن مرد شقّ و رق نمی خواهم نبوده ام
بر گندم گناه تو دندان کشیده ام
گر چه به چشم عاصی ات آدم نبوده ام
های های ِ یک گرسنه ... خرد سال
...............................................
"خواب ِ معده نقش نانی از محال
جیب ِ بابا مثل هر شب کور و لال
رنگ ِ طاعونی گرفته خانه مان
روی غلتک های لغزان ِ زوال
جای لقمه می دهم دایم فرو
بغض های روز و هفته . ماه ... سال
عنکبوت ِ غصّه بر دیوار دل
می کشد تاری به روی شعر کال
بی هوا در زندگی شلّیک شد
روح ما در روزگار ِ بی مجال
دست ناحق را بکن کوته ... و یا
هم صدا با ما خداوندا بنال!!"
.............................................
{ پای واژه لنگ شد در بی امید
پس چه نالی عور و لخت ِ نو نهال؟؟! }
دست خدا از زمين مان كوتاه شد
فاصله ها كوتاه شد
جمله ها كوتاه شد
مانتو ها كوتاه شد
و فكر آدم ها ...
كوتاه ِ
كوتاه ِ
كوتاه.
************************************************
نُه ماه دست و پا زدم
براي آشي كه دهان هيچ كس را
نسوخت.
همه اش مربوط مي شد به خودم
امّا...
نمي دانم چرا كاسه ي داغ تر از آش مي شد شهربانو
او كه با دستمال نرم ترانه
خان هاي تفنگ را صيقل مي داد:
" تك پوكَ وانهايه
پي چغلَ اشكنايه"*
براي آن روز كه پاي در ركاب شوم.
ولي زمانه ديگر عوض شده بود
آستين پدر بزرگم پاره شد...
و يك شب خواب ديدم...
كه در زير زمين خانه مان
پا بر روي انبوه مارهايي گذاشته ام كه ديگر گريزي از آن ها نبود .
پاچه هايم را گِلي كردم و ايني شدم كه هستم:
شيركاكايو مي نوشم
و در حالي كه گوشم با مبتذل ترين موسيقي است
ميني پيتزا سفارش مي دهم
تقصير من نبود.
بود؟؟؟!
*********************************************
به به که چه جالب! شد من تک پسرم
جنس ام ز عسل باشد کاکل ز زرم!!
-:" قند عسلم حامد ..." مادر د ِ نگو
شیرم ده و ول کن اه... ول کن که کرَم
آوردن من را هی رقصیده شدید
خاکی به سرت کردی خاکی به سرم
می گفت به من دالو دوشینه به خشم
با تیغه ی چاقو کُل نافت ببُرم
ای خون بگریز از من حاجت به تو نیست
ای دل ز غم ِبی حد کن منفجرم
این نسل نمی پاید بی راهه مرو
رو فکر دگر می کن...حالا...پدرم!
مرده ست نسیمی که با پیرهنی
بر کوی شما آرد مرگ خبرم
ایشان گفتند : هر فرصتی که برای یک نفر به وجود می آید تهدیدی محسوب می شود برای دیگری.
می خواهم بدانم نظرتان در مورد این دیدگاه چیست؟
با تشکر...
ای پیرهن ِ امید من چاکت باد
ای دیده که سر فرو نبردی به زمین
یک عمر نصیب اشک غم ناکت باد
****************************************************
آسمان بغض مرا زار گریست
عقده ام را در و دیوار گریست
مردی از جنس لطیف ِ باران
از خود و از همه بیزار گریست
با عرض پوزش از این که برای به روز کردن وبلاگ دیر اقدام کردم(پای همان یک سری مشکلات قبلی وسط بود).
راستش حرف خاصی برای گفتن نداشتم. ولی الان احساس می کنم دارم. یعنی از دیروز احساس کرده ام. دیروز... که باز یک بد بخت دیگر را دیدم. یک افغانی... یعنی دو نفر افغانی را... یک مادر و دختر.
مادر... که چین های صورتش.. جوانی اش را هاشور زده و بد بختی اش را به طرز خشنی ترسیم کرده بود.
و دختر... دوازده ساله... مهربان.. تازه کلاس سوم ابتدایی بود ... شاید به خاطر بیماری اش عقب افتاده بود... به قول یکی از اساتیدمان عین آدم بزرگ ها به انسان نگاه می کرد.
او سرطان داشت. از سه سال پیش تحت شیمی درمانی قرار گرفته بود. و متاسفانه دارو های مربوطه بر روی شنوایی اش هم اثر گذاشته بود...کم شنوایی حسی-عصبی در فرکانس های بالا .
معاینه و تست های اودیومتریک اش را من انجام دادم.
ظهر شد . به آنها گفتیم که بروند و بعد از خوردن نهار برای دریافت نتیجه بیایند ... نکته ی غم انگیزش همین جاست .. آنها حتی پولی برای تهیه ی نهار نداشتند...
دوست داشتم که ...
ولی حیف که خون قرن بیست و یکمی توی رگهام جاری بود !
تنها لطفی که کلینیک توانست در حق آن ها بکند... بخشیدن پول ویزیت شان بود.
چشمان اشک آلود زن و خنده ی معصومانه ی دختر به هنگام خداحافظی هنوز هم در یادم...
*******************************************************
"چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت"
گفتی و رفتی
زیر باران سهراب
و من حالا
زیر باران می روم گاهی
چتر به دست امّا ...
از قعر دل آهی :
آخر ...
چتر من سوراخ است ...
... سهراب!!
***
ممنون می شوم اگر نظرتان را در باره ی این شعر بنویسید
رو به رویم نازنین آن دم که می آیی بخند
غنچه را کتمان مکن وقتی که با مایی بخند
دشت ذهن و چهره ی من بی طراوت گشته است
دشت ذهن و چهره ام تا تازه بنمایی بخند
من دگر سوی گل و لاله نمی دارم هوس
ای که بالا تر ز رنگ و بوی گل های بخند
از همان روز نخست از خنده ات کافر شدم
تا که ایمانم دهی ، ذات اهورایی بخند
گر به روز روشن از من خنده می داری دریغ
مرحمت کن عشق من در خواب رؤیایی بخند
اشک تنهاییّ من تا روز دیدارت روان
روز دیدار ای گلم با من به تنهایی بخند
ساحلی هستم که آغوشم ز رؤیایت پر است
روی احساسم بکش دستان دریایی بخند
چون به یادت آورم ناگاه گریان می شوم
چون به یادم آوری هر دم به هر جایی بخند !!
آرزویت می کنم دل بر من بی دل ببند
دست من بر دامنت ای یار..مولایی..! بخند
رو به روی من نشین و لحظه را محشر نما
روزه ات با چای و خرما چون که بگشایی بخند
شاعره ی ِ دیوانه ی ِ
عقیم ِ
رؤیا هایم...
نه
اصلا آن چوب ِ سخن گوی ِ بی اعتنا به جنس...
اصلا ول اش کن
این هم از سرم زیادی ست
***
من باد می خواهم و
بید
تا زیر سایه اش بنشینم و
رقص ِ
لرزانِ
برگ ها را
در متن عبور نغمه ی ِ
باد
از یک ذهن ِ آبدیده ی ِ بی تفاوت
تماشا کنم
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
کام از تو نا گرفتم خیلی حقیرم امشب
یک عمر می نمودم سر را به سوی بالا
با ماه بگو بخندد تا سر به زیرم امشب
آن دم که می سپردم دل را به دیدگانت
از من گذشت خواهم تا پس بگیرم امشب
مکتوم از چه کردم فریاد عشق خود را
بر بی کرانه راهی یابد نفیرم امشب
دیگر چه سود دارد از تو چه دورم اینک
بر ثانیه بگریم دردا که دیرم امشب
از تو جدا نگشتم در تو اسیرم امشب
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه ی جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتی:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهای چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه ی عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابی نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!